close
تبلیغات در اینترنت
تلاطم زندگی

مهندسی صنایع90
ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند..و چون دریا آرام شد  خود را اسیر تور صیادان یافتند... تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان...
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
گالری عکس
نظر سنجی
لینک های مفید

ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند..

و چون دریا آرام شد

 خود را اسیر تور صیادان یافتند...

تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است...

پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه اطرافمان...



بازدید (29)

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

[ دو شنبه 19 / 01 / 1392 ] [ 19:40 ] [ خانم رفیعی ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط شهاب در تاریخ 1392/1/23 و 16:35 دقیقه ارسال شده است

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...


برای همیشه!
پاسخ : وقتـــــی خدا بخواد بزرگـــــی آدمی رو اندازه بگیـــــره،
متــــر رو بجای قدش دور قلبــــــش میگیره.....
ممنون زیبا بود....

این نظر توسط s.jalal در تاریخ 1392/1/21 و 19:39 دقیقه ارسال شده است


می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!شکلک
پاسخ : می گویند عشق آنست که به او نرسی
و من می دانم چرا …!
زیرا در روزگار من،
کسی نیست که زنانه عاشق شود
و مردانه بایستد…
زیبا بود..

این نظر توسط nafas در تاریخ 1392/1/21 و 14:25 دقیقه ارسال شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش . . .
شکلک
پاسخ : ممنون عزیزم...

این نظر توسط سلام در تاریخ 1392/1/20 و 8:56 دقیقه ارسال شده است

متنش رو که نخوندم اما عکسش قشنگ بود .
پاسخ : همش 4 خط بیشتر بود که..؟!به هرحال ممنون..

این نظر توسط jafarzadeh در تاریخ 1392/1/19 و 22:38 دقیقه ارسال شده است

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی ... توست."

گنجشک گفت "
لانه کوچکی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.


سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
انگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

وقتی پستتو خوندم یاد این داستان معروف افتادم
مرسی الهام جانشکلک
پاسخ : مرسی عزیزم..خیلی قشنگ بود....

این نظر توسط majid در تاریخ 1392/1/19 و 22:23 دقیقه ارسال شده است

نسیم, دانه را از دوش مورچه انداخت.
مورچه دانه را دوباره بردوش گرفت و رو به آسمان گفت:
گاهی یادم میرود هستی....کاش بیشتر نسیم بوزد...
شکلک
پاسخ : ممنونم....


تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آمار سایت
بازديدهای امروز : 51 بازدید
بازديدهای ديروز : 6 بازدید
بازديدهای این هفته : 61 بازدید
بازدید این ماه : 562 بازدید
بازدید سال : 1,054 بازدید
كل بازديدها : 217,168 بازدید
كل کاربران : 99 عدد
كل مطالب : 960 عدد
كل نظرات : 1625 عدد
امروز : چهارشنبه 31 مرداد 1397